| آفتاب آمد دلیل آفتاب |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کتاب را بو می کنم برای تو
آن بوها را کتاب می کنم برای تو
کتابهایم را می خوانم برای تو
خواندنی ها را گم می کنم در نگاه تو
| لینک نوشته |
روزگاری نه چندان دور در پی دغدغه می گشتم تا در آن غوطه ور شوم
اکنون در میان شاخ و برگ درختان در پی ساخت لانه ای برای سکوتم
روزها می گذرد و آرزوهای پیشینم
مصیبت های امروزم می شوند
مصیبت برایم همان آرزوست اما با نت اشک به جای لبخند
با آرزوهایم زنده بودم
با مصیبت هایم به حد مرگ رسیدم
از هیاهوی یافتن یک لقمه آرامش همه چی یافتم جز آرامش
خانه کاهگلی پدری که زمانی از بودنش آزرده خاطر بودم
حال سرای خاطره های آرامم شده

در پی آرامش دیگر نمی گردم
از همه بریدم
دور می شوم تا که شاید
آرامش همان فقدان آرزو باشد برای من
پس خداحافظ آرزوهای من!
| لینک نوشته |
اگه تصور کنیم که ما مجموعه ای از ذراتیم که البته هستیم
می تونیم بگیم مجموعه این ذرات زمانی جز یک مجموعه بزرگتر بودند
می شه گفت چون ذراتی همچون عناصر سنگین در این مجموعه موجود است
در زمانی این مجموعه بزرگتر زیر مجموعه کوچکی از یک ستاره بود
زمانی که ستاره نابود شد، ذرات ما از پس مانده های آن جدا شدند

حالا میگم قبول داریم که از کجا اومدیم ولی این مجموعه ذرات به کجا میره؟
زمانی نیز می شه که زمین ما در درون خورشید ذوب می شه
مجموعه ما در نهایت بازم به ستاره بر می گرده
تا حالا شد از ستاره تا ستاره، از ذره تا ذره
ولی می مونه چرا از این همه ذرات ما انسان شدیم!
شاید یک اشتباه کوچیک باعث شد که به طور اتفاقی اینطوری بشه که
از خورشید، زمین باشه، از زمین، انسان باشه،
پس احتمال وجودی این مجموعه ذرات خیلی کمه!
ارزش ریاضیش چقدره؟ این مجموعه ذرات چند نوع دارند
ولی اکثرشون یک دسته رو خوب می دونن و یک دسته را بد
پس در میانگین هیچ چیزی هیچ ارزشی نداره!
اما خیلی ساده است که خدا جونم بهت بگم که این مجموعه ذراتت تنهاست
این مجموعه را از تهی بودن پر نما
و کمکش کن
تا ارزش ریاضیش را برای خودش بالا ببرد
| لینک نوشته |
سوزن بان به قطار می نگرد
قطاری که نگارش را برد به سال های دور
سال هاست که این قطار می آید و می رود
بارهاست که سوزن بان نگهبان سلامت آن مسافران است

سوزن بان در زیر باران
چای داغ توی استکان کمر باریک، کنار پنجره
قندون استیلی
دوستانی که می روند
مسافرانی که بر نمی گردند
قطار بایستی برود
و سوزن بان بایستی نگهبان آن باشد
نگهبان قطار یا مسافرانش؟
قطار از ریل خارج شد
سوزن بان سکته کرد
| لینک نوشته |

هوس بیهوده ذهن ترک خورده
مردی پیر
در گوشه آسایشگاه
تصویر غم
آلود ثانیه ها بر پیکر مرد
از کدام
عزیز بگوید
آن که نمی
بیندش و نمی خواهدش
یا آن یک
که در ورای
مرگش منتظر دیدارش است
کدامین
عزیز را بایست بوسید ؟
آن که به
زنده بودنت خشنود است و نمی خواهد باشد
یا آن که
دیدارش با دادن جان میسر می شود
صدای
یکنواخت پنکه سقفی
خاطرات
بادگیرهای گم شده
پیرمرد اشک
ریخت و لبخند زد
| لینک نوشته |
بابا بزرگ، واژه ی غریب زندگی من
می خوام برات قصه بگم
قصه دلتنگی برگارو
قصه برگای خشک شده ی لای کتاب
اولین ما، صدای قصه گفتنتو نشنیدم
تو گوش کن، بابابزرگ تو گوش کن:
جوونه های شکوفه داده بزرگ شدنو
برگ شدن که نور بگیرنو سبز باشن
نفس بکشنو شبنم بگیرن
باد نوازششون کنه و لحظه رفتن
با ملایمت رنگاشونو به سرما بدنو
با عشوه مسیر اون دنیا رو طی کنن
و سر آخر برگای خشکشده ی خاطرات بشن
بابابزرگ یعنی اونا هم مثه منن؟
اونا از ندیدن ریشه شون
زرد شدنو خودشونو رها کردن
در آرزوی دیدن ریشه شون
و چه زیبا بود لحظه رفتنشون
همراه با عشوه ی دیدار
بابابزرگ من، دلتنگتم
خاطرات دلتنگی،
قصه ی تنها گفته تو، برای آخرینته
دلتنگتم اولینم
----------------------------------------------------
برای نورالله و یوسفعلی روشنترین خاموش هایم
| لینک نوشته |
همیشه در آسمانی، همیشه
ولی من، محکوم به زمینی بودن
محکوم به دیدارت تنها در شب
هیچ گاه به تو نخواهم رسید
من زمینی ام، و تو آسمانی
هر روز در انتظار شب
و هر شب در انتظار خیالت
سیر می کنم
ستاره ی شبهای من
ستاره ی روزهای من
گرچه آفتاب نمی گذارد
تا روزها به تماشای تو بنشینم
ولی آفتاب را دوست دارم
آفتابی به وسعت از یاد بردن دوری تو
آفتابی به گرمای ذوب شدن در خیال تو
آفتابی به لطافت بودن تو ...
آفتاب شبهای من
برای من روزها نیز شب است
ولی شبی آفتابی
| لینک نوشته |

